کویر دست خسته ام صدا می زند تو را
نگاه آسمانیت جدا می کند مرا
کویر دست مرابگیر و توصدا بزن به سوی خود
ببین که من شکسته ام شکسته ام تمام بت
قطره ای اب نیست در عمق وجودم /سرابی ست رسیدن به مرز رکودم
بگیر از وجود من مراصدا بزن شبی /گرنای ماندن نماند به زیر گرمای تبی
نگاه من مرا نگاه شرجی ونمی
به چشم انتظار من نماند جز آه و غمی
تمام می شوم ز خود فقط به من اشاره کن /بگو که با منی هنوز تولدی دو باره کن
شعر:سید ایمان سرورپور
از کتاب نشاید شعر
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ ساعت 16:11 توسط عسل
|