گرگ ها همراه و انسان ها غریب

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،


 

هست پنهان در نهاد هر بشر!



لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ



زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست



ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش



وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر



هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک



وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند


در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر



روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر



مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند



اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند



وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند



گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟

-----------------------------------

شعر از: فریدون مشیری

***************************

اندیشه ی میان دو جام

پر کن پیاله را،

کاین آب آتشین،

دیری است ره به حال خرابم نمی برد!

 

این جام ها- که در پی هم می شود تهی-

دریای آتش است که ریزم به کام خویش،

گرداب می رباید و، آبم نمی برد!

 

من، با سمند سرکش و جادوئی شراب،

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریزپا،

تا شهر یادها ...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

 

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!

 

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

 

در راه زندگی،

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،

با اینکه ناله می کشم از دل که: آب ... آب...!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

 

پر کن پیاله را...

فریدون مشیری

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

درد واره ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟


قیصر امین پور

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

نهــــــــــال آرزو

ای نهـــــــــال آرزو، خـــــوش ‌زی کـــــه بار آورده‌ای
غنچــــــه بی‌باد صبا، گــــــل بی ‌بهــــــــار آورده‌ای
باغبــــــانان تــــــو را امسال، سال خــــــرمی ‌ست
زین همــــایون میوه، کز هــــــــر شاخسار آورده‌ای
شـــاخ و برگت نیکنـــامی، بیخ و بارت سعی و علم
این هنـــــــر‌ها، جملـــــــه از آمــــــــــوزگار آورده‌ای
خــــرم آن کـــــاو وقت حاصل ارمغانی از تـــــو بــرد
برگ دولت، زاد هستی تــــــــوش کــــــــار آورده‌ای

***
غنچه‌‌ای زین شاخه، ما را زیب دست و دامن است
همتی ای خواهـــران، تا فــــرصت کوشـیـدن است
پستی نسوان ایــــران، جمـــــله از بی‌دانشی‌ست
مــــــرد یا زن، بــرتـــــــری و رتبت از دانستن است
زین چـراغ معرفت کامــــروز اندر دست مـــــــاست
شاهـــــراه سعی اقلیـــــم سعادت، روشن است
بـــــه کـه هـــــــر دختــــــــر بداند قدر علم آموختن
تا نگوید کس پســر هوشیار‌ و دختـــــر کودن است

***
زن ز تحصیل هنـــــــــر شد شهره در هـر کشوری
بــــرنکرد از ما کسی زین خوابِ بیـــــــداری سری
از چــــه نسوان از حقوق خویشتن بی‌ بهـــــــره‌اند
نام این قـــوم از چـــه، دور افتاده از هــــر دفتـــری
دامـــن مــــــادر، نخست آموزگـــــار کــــودک است
طفـــــل دانشور، کجــــــا پـــرورده نادان مــــــادری
با چنین درمــــــاندگی، از مـــــاه و پروین بگـــذریم
گــــر که مــــا را باشد از فضل و ادب بال و پــــری

پروین اعتصامی (این شعر رو برای مراسم فارغ التحصیلی خودش سروده)

**********************************************************

جامی

 

سخن ز آسمان‌ها فرود آمده‌ست
بر اقلیم جان‌ها فرود آمده‌ست
بود تابش ماه و مهر از سخن
بود گردش نه سپهر از سخن
سخن مایه‌ی سحر و افسو بود
به تخصیص وقتی که موزون بود
زدم عمری از بی‌مثالان مثل
سرودم به وصف غزالان غزل
نمودم ره راست عشاق را
ز آوازه پر کردم آفاق را
به قصد قصاید شدم تیزگام
برآمد به نظم معمام نام
ز بی‌چارگی‌ها درین چارسوی
به قول رباعی شدم چاره‌جوی
کنون کرده‌ام پشت همت قوی
دهم مثنوی را لباس نوی
کهن مثنوی‌های پیران کار
که مانده‌ست از آن رفتگان یادگار،
اگرچه روان‌بخش و جان‌پرورست
در اشعار نو لذت دیگرست
دل نونیازان کوی امید
خط سبز خواهد نه موی سفید
دریغا که بگذشت عمر شریف
به جمع قوافی و فکر ردیف
کند قافیه تنگ بر من نفس
از آن چون ردیف‌ام فتد کار پس
نیاید برون حرفی از خامه‌ام
که نبود سیه‌رویی نامه‌ام
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

روز مبادا

وقتی تو نیستی
نه هستهای ما چونان که بایدند
نه بایدهای ما

مثل همیشه ،
آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض فرو می خورم

عمریست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم
باشد
برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی شبیه همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی
نه هستهای ما چونان که بایدند
نه بایدهای ما

هر روز بی تو
روز مباداست !

قیصر امین پور

 ************************************************************************

فردوسی


تو را دانش دین رهاند دوست
ره رستگارى ببایدت جست
به گفتار پیغمبرت راه جوى
دل از تیرگى‌ها بدین آب شوى
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
که خورشید بعد از رسولانِ مِهْ
نتابید بر کس ز بوبکر بِهْ
عمر کرد اسلام را آشکار
بیاراست گیتى چو باغ بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزین
خداوند شرم و خداوند دین
چهارم على بود جفت بتول
که او را به خوبى ستاید رسول:
که �من شهر علمم عَلیَّم در است�
درست این سخن گفت پیغمبر است
گواهى دهم کاین سخن راز اوست
تو گوئى دو گوشم بر آواز اوست
على را چنین دان و دیگر همین
کز ایشان قوى شد به هرگونه دین